معرفی وبلاگ
بیایید به سرزمین عشق و عرفان سفر کنیم ؛ سرزمینی که تجلی گاه شکوه ایثار است ؛ سرزمینی که همه یکرنگی و اتحاد است. این جا سرزمین عشق و ایثار و فداکاری است. ای قلم ها! بدون وضو در این حـریـم مـقـدس وارد نـشوید. ای هـمسـفران ! لازمـه ی ورود به این سـرزمیـن ، داشـتـن دل هایـی پـاک و بی آلایش است. حرمت و قداست این سرزمین بسیار زیاد است. این سرزمین متعلق به شیرزنان عارفی است که در هشت سال دفاع مقدس حماسه ها آفریدند.
دسته
ديگر وبلاگ هاي من
پيوند هاي وبلاگ
پيوندهاي روزانه
زن ، دفاع مقدس و امنیت ملی
زنان و حضور در عرصه های نبرد
تنها زن حاضر در عملیات بیت المقدس
تأثیر عوامل معنوی در امنیت زنان ایثارگر
حماسه عاشورا نقطه عطف حضور زنان
ممکن ساختن غیرممکن‌ها
صلح بدون جنگ؟
هیچ وقت جنگ‌طلب نبودیم
ترحم بر پلنگ تیزدندان؟
راه قدس از کربلا می‌گذرد
خرمشهر چه شد؟
چرا حمله نمی‌کنید؟
زنان قهرمان در دوران جنگ
از قرآن سوزی تا تمدن سوزی
فرزند خاک، تصویر تازه زنان در دفاع مقدس
زنان قهرمان کشور ما
زنان آثار ارزشمندی درباره دفاع مقدس خلق کرده‌اند
فیلم مستند هشت سال دفاع مقدس
آلبوم تصاویرسرداران شهید
عملیات ثامن الائمه
بسیار مهم و خواندنی و عمل کردنی
مناجات شهدا با خدا
شهادت طلبی
ترور یا دفاع از کیان اسلام؟
شهید معصومه خاموشی
طلبه صفر کیلومتر!
زن نه شیرزن!!!
روزشمار دفاع مقدس
سجده باپیشانی سوراخ
دوکوهه
وصیت نامه شهید علیرضا موحد دانش
عراق
سُرفه ای کن تا بدانم هنوز نفس می کشی!
شهید احمد کشوری
نامه امام علی (ع) به مالک اشتر نخعی
ولایت فقیه ، تداوم امامت
گلزار زندگی
جسم نحیفان کجا و بار کجا...
چهل حدیث در مورد شهید و شهادت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 160984
تعداد نوشته ها : 1601
تعداد نظرات : 14
جشنواره وبلاگ نويسي دفاع مقدس
 مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی سبک بالان
 جشنواره وبلاگ نويسي دفاع مقدس استان يزد
  مسابقه وبلاگ نويسي معبر
نقش زنان در دفاع مقدس

Rss
طراح قالب
GraphistThem231

زنگ در خونه رو مي زدن ولي هر چي مي گفتي كيه جوابي نمي شنيدي. در رو كه وا مي كردي يه چيزي مثل فشنگ وارد حياط مي شد و بر مي گشت بيرون. بعد از چند لحظه كه مات و مبهوت بودي تازه متوجه مي شدي يوسف بوده كه اومده توپش رو كه موقع فوتبال افتاده تو حياط، برداره. همون يوسفي كه نمي تونست حتي با باباش هم دو كلمه درست و حسابي صحبت كنه.


شهيد يوسف عامري

گر چه پشت لبش تازه سبز شده بود اما كاري كه كرد نشون داد كه دلش خيلي وقته كه سبزه. يوسف يه دايي داشت.

دايي هر چند وقتي به فاميل ها سر مي زد. آخه نماينده مجلس بود و بيشتر اوقات دنبال كار مردم. يوسف دايي رو خيلي دوست داشت ولي تا حالا حتي جرأت نكرده بود يك كلمه باهاش حرف بزنه.

اون روز هم دايي اومده بود به فاميل ها سر كشي كنه. يوسف كه خودش رو از قبل آماده كرده بود، با يه كاغذ تو دستش تو كوچه به ديوار خونه تكيه داده بود. مثل هميشه سرش پايين بود و كف كوچه رو كنكاش مي كرد.

دايي رسيد به خونه يوسف. يوسف هيجان زده بود. به سختي آب دهانش رو قورت داد. عرق كرده بود. آروم به دايي گفت دايي سلام. دايي با تعجب از پيشدستي يوسف تو سلام، جواب سلامش رو داد. گفت : چيه چرا تو كوچه ايستادي؟ يوسف مطمئن بود. تصميمش رو گرفته بود. آهسته به دايي گفت دايي يه كاري باهاتون دارم.

دايي به رسم شوخي محكم به پشت يوسف زد و گفت بفرما در خدمتيم. ... دايي ، مي خوام برم جبهه. گفتن بايد بابام اين رضايتنامه رو امضا كنه. ولي هر چي مي گم، مي گه " نه ؛ تو بچه اي ". شما بهش بگين من قول مي دم مواظب باشم. بزاره برم.

نمي دونم دايي برق تو چشماي يوسف رو ديده بود يا نه. با مهربوني به يوسف گفت دايي جون باشه من با بابات صحبت مي كنم. مي گم كه اين مرد مي خواد مرد شدنش رو نشون بده. يوسف خوشحال شد. اگه از دايي خجالت نمي كشيد همونجا مي پريد تو بغل دايي. به سختي خودش رو كنترل كرد. دايي وارد خونه شد. بعد از نيم ساعت در خونه باز شد. دايي داشت بند كفشهاش رو مي بست. پاش رو كه بيرون گذاشت يوسف پريد جلو . چي شد!! چي شد!! دايي؟!!

دايي اما به آرامي گفت : انشاء الله با اولين اعزام تو هم مي شي يه بسيجي.

دايي نمي دونست كه يوسف با اولين اعزام قراره يه پرنده بشه . قراره يه بهشتي بشه

دايي اما به آرامي گفت : انشاء الله با اولين اعزام تو هم مي شي يه بسيجي.

دايي نمي دونست كه يوسف با اولين اعزام قراره يه پرنده بشه . قراره يه بهشتي بشه.

دو سه روز بعد ثبت نام شروع شد. هفته بعد بود كه يوسف خجالتي ما درب تك تك خونه ها رو زد. از همه خداحافظي كرد. از كسايي كه تا حالا حتي سلام بلند از اون نشنيده بودند. يكي يكي.

فرداي اون روز اعزام شد.

يك ماه نشد كه خبر رسيد يوسف بر اثر اصابت تير مستقيم شهيد شده و جنازه اش هم تو جبهه مقدم مونده. يعقوب برادر يوسف به منطقه رفت و مدت ها به دنبال جنازه يوسف گشت ولي پيداش نكرد. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين.

تا اينكه بعد از سه چهار ماه خبر رسيد جنازه يوسف پيدا شده. يوسف عاشق امام رضا (ع) بود ولي به خاطر وضع زندگي و ... تا روز شهادتش كه 16 سالش شده بود هنوز نتونسته بود بره زيارت.

شهيد

اما، اما عاشقي رسم عجيبي داره. بچه هاي مشهد جنازه يوسف رو اشتباهاً به جاي يكي از شهدا منتقل كرده بودن مشهد و دور ضريح آقا امام رضا طواف داده بودن. بعد كه خانواده مشهدي تحويلش گرفتن ديدن كه اين شهيد اونها نيست. با پيگيري هاي يعقوب، يوسف به شهر خودش برگشت. و ...

و الان سال هاست كه يوسف، مرد كوچك روستاي ما مردانه در ورودي روستا و در گلزار شهدا زنده و بيدار منتظر كسيه كه مياد و يوسف دوباره مرد شدنش رو در ركاب اون ثابت مي كنه.

نام شهيد : يوسف عامري

تاريخ تولد : 9/1/1351

محل تولد : روستاي كهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار

محل شهادت : جزيره مجنون

محل دفن : روستاي كهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار

سن : 16 سال

آن روزها ، بچه محل هاي من و تو بودند كه به جبهه مي رفتند . همانها كه نمازهاشان را در مسجد مي خواندند و نماز جمعه شان ترك نمي شد . آنهايي كه حالا نامشان را روي كوچه ها گذاشتند . آنهايي كه حالا عكسشان را روي بنرها مي زنند و برايشان يادواره مي گيرند . يادواره ! راستي يادواره براي چيست ؟ يادواره همان يادآوري گذشته است؟ يادآوري رشادت ها ؟ يا اينكه ... بگذريم .

امروز هم جنگ است . مثل ديروز. اما فرق هايي كرده .امروز سلاح ايمان جاي كلاشينكف را گرفته تا با آن معبرهاي جنگ نرم را بگشاييم . امروز با سيم چين بصيرت بايد از سيم خاردارهاي اينترنت گذشت . امروز بايد مين هاي گناه را با قلبي پاك و خدايي خنثي كرد . بچه هاي آن روزها در سنگر خاكي پناه مي گرفتند اما امروز بايد در پناه علم و آگاهي بود . آن روزها تير و تركش جسم ها را نشانه گرفته بود ، امروز گلوله ها به دنبال روح اند . همه را گفتم تا بگويم آن روزها جنگ سخت بود و دشمن پيدا ، اما امروز جنگ نرم است و دشمن پشت انديشه .

                       آگاه باشيد كه در باغ شهادت همچنان باز است...

                                آيا تو هم منتظر هستي تا مرد شدنت را به امام زمانت نشان بدهي؟

                                                                                                                                          يا علي

 

رها آرامي

فرهنگ پايداري تبيان


منابع :

مجله پرسمان

وبلاگ سيمرغ

دسته ها : شهدا و جنگ
يکشنبه 1390/3/1 8:55

ایها القوم الذی فی المدرسـه

کـلما حـصـلتـمـوه وسـوسـه

.

.

هر کو بخرابات نشد بی دین است

زیرا که خرابات اصول دین است

 

خوشا آنانکه قله خرابات را فتح کردند ...

 

 

خاک آسمانی نوشت:

*/ چقدر حال و هوای شهر، جنوبانه ست ! 

*/ دعا کنید قسمت ما هم شود !

دسته ها : شهدا و جنگ
دوشنبه 1389/8/17 20:10

سلام به همراهان عزیز

وقتی این مطلب و خوندم خیلی گریه کردم برای عاشقی واقعی که به عشقش رسید!

می تونید این عشق و در ادامه مطلب بخونید...

خیلی التماس دعا!

من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم...

دوستان حتما در ادامه مطلب بخونید

پسرم گفت: من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که  کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم.

رزمندگان

از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلا آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش  بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید: "مرا می شناسی؟ "

فرمانده پاسخ داد: "بله شما ابوریاض از نظامیان سابق رژیم عراق و اکنون نیز جزء مردان سیاسی این کشور هستید. به همین خاطر ملاقات با شما برای من سخت بود. "

ابوریاض گفت: "اما من حرف سیاسی با شما ندارم. سال هاست که خاطره ای را در سینه دارم و انتظار چنین روزی را می کشیدم تا با گفتن آن دین خویش را ادا نمایم. "و او این گونه خاطره اش را آغاز کرد:

"در جبهه های جنگ جنوب دقیقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که  با خبری از پشت جبهه مرا به دژبانی جبهه فراخواندند. وقتی با نگرانی در جلو فرمانده خود حاضر شدم؛ او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من دادند بسیار ناراحت شدم. من امید داشتم که پسرم را در لباس دامادی ببینم. اما در نبردی بی فایده و اجباری جگر گوشه ام را از دست داده بودم.

وقتی در سرد خانه حاضر شدم، کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقیقاً مربوط به پسرم بود.

اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد فرزندم  بود، به جای تعجب یا خوشحالی، با عصبانیت گفت: این چه حرفی است که می زنی، کارت و پلاک قبلاً چک شده و صحت آنها بررسی شده است. وقتی بیشتر مقاومت کردم برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال داده و او را دفن نمایم.

رسم ما شیعیان عراق این بود که جسد را بالای ماشین گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگی مان حمل می کردیم. من نیز چنین کردم. اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن نمایم.

هم اینکه کار را تمام شده فرض می کردم و هم اینکه ضرورتی نمی دیدم که او را تا بغداد ببرم، چهره ی آرام  و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشد، دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونین و پر زخم بود، ولی چه با شکوه آرمیده بود.

فاتحه ای خواندم و در حالی که به صدام لعنت می فرستادم، بر آن پیکر مظلوم خاک ریختم و او را تنها رها کردم. اگر چه سال ها از آن قضیه گذشت، اما هرگز چیزی از فرزندم نیز نیافتم. دوستانش جسته و گریخته می گفتند او را دیده اند که اسیر ایرانی ها شده است.

با پایان جنگ، خبر زنده بودن فرزندم به من رسید. وقتی او در میان اسیران آزاد شده به وطن بازگشت، خیلی خوشحال شدم. در آن روز شاید اولین سوال از فرزندم این بود که چرا کارت و پلاکت را به دیگری سپرده بودی؟

وقتی فرزندم، خاطره اش را برایم می گفت: مو بر بدنم سیخ شد. پسرم گفت: من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم.

من به او گفتم در صورتی  راضی هستم که علتش را به من بگویی و او با کمال تعجب به من چیزهایی را گفت که در ذهنم اصلا جایی  برایش نمی یافتم.

آن بسیجی به من گفت :من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولایم امام حسین(ع) دفن کنند.می خواهم  با این کار مطمئن شوم که تا روز قیامت در حریم بزرگ ترین عشقم خواهم آرمید...

وقتی صدای ابوریاض با گریه هایش همراه شد. این فقط او نبود که می گریست بلکه فرمانده ایرانی نیز او را همراهی کرد.

دسته ها : شهدا و جنگ
دوشنبه 1389/8/17 20:6

                                                                         

 نمی دانستم از کجا باید شروع کرد! از چه باید گفت که از تو تن هم دشوار است و هم نهایت ندارد!
چه می توان گفت از کسی که حی است و نیست؟!
چه می توان گفت از کسی که رفته است و هست؟!

چه می توان گفت از توئی که بخاطر ما از خود گذشتی ولی ما هنوز حتی حرمت خونتان را نیز درک نکرده ایم!
چه بگویم؟! برای که بگویم؟ این روزها گوش ها همه کر است و چشم ها همه کور! نه چشم دلی مانده و نه چشم عقلی!
قانون مان قانون سود و زیان است! برای منفعت خود حاضریم حتی خون شما را پایمال کنیم، و حتی برای منافع خود از نام شما سوء استفاده می کنیم! برای حفظ منافع خود حرف هایتان را گزینش کرده و به جان ها تزریق می کنیم!
حتی دیگر نزدیکان تان نیز شما را باور ندارند! نه حرفتان را، نه راهتان را  مگر نه اینکه راهتان راه ولایت بود و حرفتان دفاع از ولایت؟! پس چه شد آن همه ادعا؟! ادعای پیروی و سیران در راهتان را داریم اما ...
چه بگویم؟! از که بگویم؟! از چه بگویم؟! برای که بگویم؟!
دیگر حتی از بردن نام مقدستان هم شرم داریم! آنقدر در باطل پیش رفته ایم که راه شما را گم کرده ایم! حتی واژه هایمان نیز رنگ و بوی ریا دارد و باطل تنها یک چیز می گویم، نه از خودم که کلام من دون تر از مقام شماست، از کلام مردی می گویم که مرد بود، چون شما، پوینده ی راه بود، و چه خوش به شما پیوست که:ای شهید
ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای ، دستی بر آر و ما قبرستان نشینان این عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش ...

دسته ها : شهدا و جنگ
دوشنبه 1389/8/3 11:37

                                                                         

 

گریه های نیمه شب ازخوف خداکجا و خنده های بی خیالی و مستانه امروزی کجا !

- بدن سوراخ سوراخ شده شهیدان کجا و بدن خالکوبی شده و... کجا !


فریادیاحسین(ع)ازترس شیمیایی کجاو نعره مستانه ازشب نشینیها کجا !



تکه تکه شدن بدن شهیدبه وسیله خمپاره کجا واز پادرآمده توسط هوی و هوس کجا !


- سوزعطش توپ و تانک کجا و گرما و شعله سیگار و دخانیات و..کجا !


- لباس خاکی و بی ریای بسیج کجا و لباس هوی متال و رپ کجا !


- سوز و سرما و برف کردستان کجا و سوز و سرمای زمستان در کوچه ها از بی خانمانی کجا !


- جنون و موج جبهه کجا و مستی شراب و الکل ....کجا !


- گریه افتخار مادر شهید از خبر شهادت فرزندش کجا و گریه ننگ خانواده معتاد از شنیدن مرگ او کجا !


- تلفات سه هزار مجروح عملیات والفجر 1 کجا و مبتلا شدن چندین هزار نفر به ایدز و....کجا !


- احیا گرفتن و شب زنده داری کجا و شب گردی و الواتی و تا صبح پای فیلم مبتذل و....کجا !


- اسارت چندین ساله اسرای جنگ کجا و اسارت صد ساله و دربند هوی و هوس بودن کجا !


و خلاصه مجنون کجا و خانه جنون کجا !


شهید کجا و پلید کجا !


نماز بی ریا کجا و فریاد بی صدا کجا !

این کجا !

و آن کجا !
دسته ها : شهدا و جنگ
دوشنبه 1389/8/3 11:36

خدایا ! ببین که اسطوره های شهادت چگونه حیات را به بازی گرفته اند مرگ به اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ، عشق خدائی، ببین که با پرتاب آیه آیه وجودشان در بستر جاری زمان چگونه حیات را تفسیر میکند.
خدایا سرودشان را شنیدی« انالله و اناالیه راجعون» ، فریادشان را شنیدی
« نصرمن الله و فتح غریب» آوایشان را شنیدی « لااله الاالله » نجواشان را شنیدی ، « فبای آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنیدی
« فقاتلو ائمة الکفر» نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پیامشان ایمان ، جرمشان قیام ، راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد، سرمایه شان تقوی، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله . یارانمان ، یارانمان ، آری یارانمان را ربودند که تنها بودیم تنها تر شدیم ، مهاجران رفته اند و بی انصار شده ایم ، خدایا ، به ابرها بگو بگریند ، به کوهها بگو بشکافند؛ به دریاها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،
چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمین بگو بگرید ، به خورشید بگو نتابد ،به ماه بگو نیاید ، به ستاره گان بگو نمانند ،
به همه بگو اشک بریزند ، آری اشک بریزند ، ای جنگ ، ای دریا ، ای سرودها ای قله ها، ای رودها، ای چشمه ها ، ای دشتها، ای بیشه ها ، از چشم خود جاری کنید سیرابها جاری کنید، خونابه ها جاری کنید.
خدایا ، به درختها بگو که برگهایشان را فرو ریزند
به عقابها بگو که به سوگ یارانمان نشینند به پرنده گان بگو پرهایشان را بخون شهیدان رنگین کنند ، به کبوتران بگو پیام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .
خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « انی اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرینش را در کربلای خوزستان نشانشان ده .
خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خلیفه گانت را در زمین ببینند،
آری «تقوی و عشق را و ایمان را » ایثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « یکجا نشانشان ده » .
خدایا ، به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند ،
به علی(ع) بگو که شیعیانش قیامت بپا کرده اند،
به حسین(ع) بگو که خونش همچنان در رگها میجوشد.
بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمین ریخت سروها روئید، ظالمان سروها را بریدند اما باز همه سروها روئید،
بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهریور شهید » بر ژاله شد ،
بگو که دستهای عباس(ع) بر پیکر من آویخته است،
بگو که آن خونها به جانان ریخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را می ریزند اما ... باز هم لاله می روید .
خدایا، میدانی که چه می کشیم ، پنداری که چون شمع ذوب میشویم ، آب میشویم . ما از مردن نمی هراسیم ، اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند ، و اگر نسوزیم هم که روشنائی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد، چه باید کرد از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند ، هم باید امروز شهید شویم فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی ، چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم. آری همه یاران سوی مرگ رفتند ، در حالیکه نگران فردا بودند.
خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند.
خدایا ، نکند شیطانهای کوچک با خون اینها"(شهیدان)" خان شوند ، نکند جانمایه ها برای به مایه های دون سرمایه مقام شود ، نکند میوه درخت فداکاری اینها را صاحبان ریاکاری بچینند، نکند ثمره جنگ یارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونین کفنان در غربت بمیرند تا قدرت طلبها کام گیرند . با شما هستم ای ابن الوقتها، انقلابیون بعد از انقلاب؛ سرمایه داران ، زراندوزان ،
مستکبرین ، فئودالها،خوانین؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشریون؛خمره های قدرت؛ میوه چینها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقین ،التقاطیون؛ ای کسانیکه تا دیروز نمی دانستید که سیاست را با (س) می نویسند یا با (ص) ،
ای جریاناتی که جز به خود و هوای نفس ، دیگران را نمی شناسید، و همواره بر چسب می زنید ، غیبت میکنید و شهیدان را متهم به کفر کردید. خدایا ، آیا میخواهند از خون شهیدان نردبان قدرت و پست و مقام برای خود بسازند،
نکند که .....نه،نه.خدایا، هرگز ، اینها که گفتم کفر است؛ مگر میشود خون حسینیان پایمال شود ، مگر میشود علی اکبر و
ابوالفضل و علی اصغر بمیرند،"مگر شهیدان زنده نیستند" ، نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاویدند، زیرا شهیدند و شهید یعنی حی حاضر ، ناظر و حضور در تمامی صحنه های حق و باطل.

 

دسته ها : شهدا و جنگ
يکشنبه 1389/8/2 10:51
 در جریان تدارک همایش وحدت شیعه و سنی
جمعی از فرماندهان سپاه به مقام شهادت نائل شدند

خبرگزاری فارس: سردار شوشتری جانشین فرمانده زمینی سپاه و برخی دیگر از فرماندهان سپاه در شهر سرباز استان سیستان و بلوچستان به مقام شهادت نائل شدند.

 

 

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس از زاهدان، فرماندهان نیروی زمینی سپاه در محدوده پیشین شهرستان سرباز ترور شدند.
سردار شوشتری که با هدف شرکت در جلسه سران طوایف و ریش‌سفیدان راهی منطقه پیشین در محدوده منطقه سرباز شده بود، توسط افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفته و ترور شد.
گزارش خبرنگار دفاعی خبرگزاری فارس نیز حاکی است،‌ صبح امروز در اقدامی تروریستی جمعی از فرماندهان سپاه استان سیستان و بلوچستان به فیض شهادت نائل آمدند.
در این اقدام تروریستی سردار نورعلی شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس،‌ سردار محمدزاده فرمانده سپاه استان سیستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ایرانشهر و فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تیپ امیرالمومنین (ع) به شهادت رسیدند.
این اقدام تروریستی زمانی به وقوع پیوست که این گروه از فرماندهان در تدارک برگزاری همایش وحدت میان عشایر شیعی و سنی کشور بودند.
روحشان شاد و یادشان پررهرو تر باد

 

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک

 

 t://www.farsnews.cewstext.php?nn=8807260287

 

دسته ها : شهدا و جنگ
پنج شنبه 1389/7/29 17:56

قصه میگویم برای اهل دل

تا نگردم پیشه مولایم خجل

باز هم یکی بود و یکی نبود

باز هم زیر همین چرخ کبود

مادری خسته دل و رنجیده

داغ فرزند شهیدش دیده

 آمده کنار قبر پسرش

عقده واکرده برای جگرش...

پسرم تا که شهیدان بودند

آسمان آبی بود

مهربانی و صفا بود و امید

همه چون آئینه با هم یکرنگ

 سینه ها بوی محبت میداد

خاک هم بوی شهادت میداد

 چشم ها پائین بود

حرف یکرنگی بود

 ظاهر و باطن افراد به هم فرق نداشت !

 همه ی خانم ها زیر چادر بودند

صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود

پسرم سنگ صبوره دل من

ای امید من و ای شاهد تنهایی من

چند سالی است نصیبه دل من

غم غربت شده است

خسته ام زین همه تزویر و ریا

خسته ام از همه ی مردم شهر

تو دعا کن که بمیرم پسرم

تو دعا کن که بمیرم پسرم...

همه بر زخم من انگار نمک می پاشند

نام های شهدا را زاماکن همه بر میدارند

از دل خسته ما بی خبرند

ای عزیز دل من ای پسرم

پسرم،درده دل بسیار است

چه بگویم دل خونی دارم

گله دارم گله از بعضی ها

به خدا سخت زمینی شده اند !

فکر کارند همه،فکر کارند و پی پست و مقام اند همه

فکر اندوختن ثروت و مال اند همه

خط کج گشته هنر

بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند

در مجالس و سخنرانی ها تکیه و هئیت ها جای زیبای شهیدان خالی است

یا اگر هست از آن بوی ریا می آید...

آه ای مردم شهر که چنین در دل خود غوطه ورید

نکند پا بگذارید به خون شهدا !

دل فرزند شهیدی نکند تنگ شود

جان زهرا(س) نگذارید که این فاصله فرسنگ شود

خواب غفلت به خدا  گوشمان پر کرده

چشممان را بسته همه در خواب خوشیم

همه در فکر تجمل هستیم

فکر روز و شب ما نان شب است

غافلیم کوفه پر از آه شده

کوچه های تنها همه پر چاه شده

و علی سید،رهبر تنهایی

بر سر چاه زمان،با دل تنهایش درد و دلها دارد

بر سرهر چاهی اشک ها می بارد...

آه ای مردم شهر،آه ای هیئتیان،آه ای سینه زنان،آه ای گریه کنان،آه ای مسئولین !

نکند پا بگذاریم به خون شهدا

نکند نام شهیدان رود از خاطره ها

نکند مادر و فرزند شهید،بوی غربت گیرند

به خدا یک یک ما مسئولیم !

باید اینجا همه مان کرب و بلایی باشیم

صادق و پاک و خدایی باشیم...

قصه میگویم برای اهل دل

تا نگردم پیشه مولایم خجل

باز هم یکی بود و یکی نبود

باز هم زیر همین چرخ کبود

مادری خسته دل و رنجیده

داغ فرزند شهیدش دیده

 آمده کنار قبر پسرش

عقده واکرده برای جگرش...

پسرم تا که شهیدان بودند

آسمان آبی بود

مهربانی و صفا بود و امید

همه چون آئینه با هم یکرنگ

 سینه ها بوی محبت میداد

خاک هم بوی شهادت میداد

 چشم ها پائین بود

حرف یکرنگی بود

 ظاهر و باطن افراد به هم فرق نداشت !

 همه ی خانم ها زیر چادر بودند

صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود

پسرم سنگ صبوره دل من

ای امید من و ای شاهد تنهایی من

چند سالی است نصیبه دل من

غم غربت شده است

خسته ام زین همه تزویر و ریا

خسته ام از همه ی مردم شهر

تو دعا کن که بمیرم پسرم

تو دعا کن که بمیرم پسرم...

همه بر زخم من انگار نمک می پاشند

نام های شهدا را زاماکن همه بر میدارند

از دل خسته ما بی خبرند

ای عزیز دل من ای پسرم

پسرم،درده دل بسیار است

چه بگویم دل خونی دارم

گله دارم گله از بعضی ها

به خدا سخت زمینی شده اند !

فکر کارند همه،فکر کارند و پی پست و مقام اند همه

فکر اندوختن ثروت و مال اند همه

خط کج گشته هنر

بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند

در مجالس و سخنرانی ها تکیه و هئیت ها جای زیبای شهیدان خالی است

یا اگر هست از آن بوی ریا می آید...

آه ای مردم شهر که چنین در دل خود غوطه ورید

نکند پا بگذارید به خون شهدا !

دل فرزند شهیدی نکند تنگ شود

جان زهرا(س) نگذارید که این فاصله فرسنگ شود

خواب غفلت به خدا  گوشمان پر کرده

چشممان را بسته همه در خواب خوشیم

همه در فکر تجمل هستیم

فکر روز و شب ما نان شب است

غافلیم کوفه پر از آه شده

کوچه های تنها همه پر چاه شده

و علی سید،رهبر تنهایی

بر سر چاه زمان،با دل تنهایش درد و دلها دارد

بر سرهر چاهی اشک ها می بارد...

آه ای مردم شهر،آه ای هیئتیان،آه ای سینه زنان،آه ای گریه کنان،آه ای مسئولین !

نکند پا بگذاریم به خون شهدا

نکند نام شهیدان رود از خاطره ها

نکند مادر و فرزند شهید،بوی غربت گیرند

به خدا یک یک ما مسئولیم !

باید اینجا همه مان کرب و بلایی باشیم

صادق و پاک و خدایی باشیم...

دسته ها : شهدا و جنگ
پنج شنبه 1389/7/29 17:46


سلام  به سیّد شهداء و سبط نبی (ص) و آن مصباح هدایت از مبداء خلقت

 تا روز قیامت !

که در روایت است: 

نامش ناجی آدم (ع) و گهواره اش سبب رجعت فطرس ملک است

و مسلک وی باعث رشد هر سالک!. 

و همان رادمرد بزرگ که روحیه ی شهادت طلبی را

پس از قریب هزار و چهارصد سال از ظهر عاشورا به

شهدای انقلاب رسانیده است ، همان شهدایی که خون های پاکشان

جاری شد تا اسلام بماند ، انقلاب

بماند ، حیا و غیرت ماندگار شود . اما افسوس ،

افسوس که امروز همانهایی که به برکت خون پاک شهید

مقام و منصبی دارند یا شریک در پایمال کردن خونشانند و یا خود حرمت شکن آن 

و فقط عده ای قلیل و اندکند آنهایی که حق ایشان را ادا کردند . 

فاش سخن میگویم ، بلند می گویم که چرا تو ای همرزم شهید!!!

در این منجلاب فساد و تباهی و حجمه

عظیم حملات فرهنگی دشمن ساکتی !؟ چگونه فردای پس از مرگ

در چشم شهدا می نگری ؟ بدحجابی از سکوت توست !

فساد فرهنگی در انواع رسانه از سکوت توست !

ای مردم مؤمن ساکت ! همه چیز را بردند !

ارزش را شکستند، مقدسات را در فیلم هایشان برروی پرده ی

سینما مضحکه و ضایع کردند ، و تو هنوز خاموشی؟

به خون سرخ حسین ابن علی (ع) سوگند ، او برای احیای امر به

معروف و نهی از منکر و اصلاح امت جدش رسول الله (صلّ علیه و آله و سلّم)

شهید شد...




دسته ها : شهدا و جنگ
سه شنبه 1389/7/20 7:34

انگشتش را می کشید دور شیشه قاب عکس ؛مثل این بود که بخواهد غباری از لبه آن پاک کند.
عکس خودش بود،در 7 سالگی ،نشسته روی پاهای پدر.
پاهایی که همیشه آن را محکم ترین و استوارترین دیده بود،پدر که حالا 3 سال می شد جایش خالی بود.در همه جای خانه ،همه شهر و بیش از همه در دل او و مادر.
اتاق چندان پر نبود؛یک میز که رویش جز همان قاب عکس چوبی؛فقط کاغذ بود و یک مداد
و چند خودکار و صندلی ای پشت به دیوار و یک تخت چسبیده به دیوار شرقی.
 مدت ها بود که چشمانش را از مادر می دزدید؛
می دانست که مادر همه چیز را در آنها می خواند؛حتی عشق حاصل از سال ها دوست داشتن فاطمه را.
فاطمه دختر خاله اش که از بچگی با هم بزرگ شده بودند.
وقتی شیشه یکی از اتاق های خانه را شکسته بودند؛
ترس در چشمانشان دویده بود اما زده بودند زیر خنده و این گونه با هم بزرگ شده بودند.
صدای مادر از آن شیطانی ها و خنده های حیاط خانه پدربزرگ،به اتاق بازش گرداند.
"فرهاد،مادر دیر می شه ها؛خاله اینا منتظرن"
مادر فهمیده بود؛از خیلی وقت پیش می دانست.
و فرهاد می دانست که مادرها قلب فرزند را هم می خوانند و دزدیدن چشم ها چندان کارساز نیست.
پس پیشقدم شده بود و حالا می رفتند تا برای آینده او و دخترخاله اش صحبت کنند.

                                         **********
در مسجد ولوله ای بود؛هیچ یک از بچه ها آرام و قرار نداشتند.
حرف حمله دشمن بود؛حرف دفاع از دین و کشور؛حرف استقلال و عزت ایران؛
آن شب خواب به چشمان فرهاد هم نیامد؛  مثل همه بچه های بسیج.
فردا صبح راهی شد؛در حالی که باز هم چشمانش را از مادر می دزدید؛ این بار نه از خجالت، که برای ندیدن اشک های مادر.
برای فاطمه یادداشتی نوشت که چونان امانتی گرانقدر به مادر سپرد.
سپس در آغوش او آرام گرفت..هردو دل به خدا سپردند.از زیر قرآن رد شد.
 و همچنان که می رفت صدای آب را از پشت سر شنید.

                                      **********

هنوز مادر آن آخرین وداع را به خاطر دارد.هرچند که فرهاد دیگر برنگشت.
همرزمانش گفتند آتش دشمن سنگین بود
و جنازه هایی در معرکه به جای ماند.بعد هم دیگرکسی چیزی از او نیافت.
هنوز مادر گاهی در اتاق فرهاد می نشیند.اتاقی که به عشق فرهاد هنوز جارو می زند.
می رود کنار پنجره یا لب تخت می نشیند و خاطره هایش را مرور می کند.
او حالا با عشق فرهاد روزگار می گذراند؛فاطمه هم گاهی با دخترش به او سر می زند.

                                     ************   

سفر کردی و ساکی از تو برگشت........کلام الله و خاکی از تو برگشت

سراغت را گرفتم مادرت گفت.............فقط قطعه پلاکی از تو برگشت    

 


پی نوشت:

1-سلام بر تمامی شهدای مفقود الاثر...

دسته ها : شهدا و جنگ
دوشنبه 1389/7/19 8:10